جنگ، شومترین و تیرهفامترین پدیدهایست که بر پهنهٔ اجتماع سایه میافکند؛ آتشی که پیش از آنکه خرابهای بر جای گذارد، در ژرفای جان آدمیان کورهای از اندوه و هراس میافروزد. در هر جنگ، زخمی نهفته است؛ زخمی که گویی دست تقدیر آن را بر لوح روح انسان حک کرده باشد؛ زخمی که نه گذر سالیان مرهمش میشود و نه غبار فراموشی بر آن مینشیند.جنگ تنها ویرانگر دیوارها و شهرها نیست؛ طوفانیست که بر آرامش درونی بشر میتازد و ریشههای امنیت و سکون را از خاک وجود برمیکند. پیش از آنکه نخستین گلوله رها شود، امید را میکشد؛ و پیش از آنکه سنگی از دیواری فرو افتد، دلها را در هم میشکند.
جنگ، زشتترین سایهایست که میتواند بر سیمای یک جامعه بیفتد؛ زیرا انسان را از انسان میگیرد و مهربانی را در خشکی بیرحمانه کینه و بیاعتمادی میخشکاند.
در هنگامه جنگ، خنده کودک خاموش میشود و بانگ آژیر و انفجار، جای آن را میگیرد. مادرانی بر آستانه انتظار مینشینند، چشمبه راه بازگشت عزیزانی که شاید هرگز قدم به خانه نگذارند. پدرانی سرگردان میشوند که با دستان تهی در پی ذرهای امنیت میگردند. جنگ، رشتهٔ پیوندها را میگسلد ورؤیاهای آدمی را در غبار میدان رها میکند.
قدر مسلم در میدان نبرد، پیروزی راستین وجود ندارد؛ آنکه «فاتح» خوانده میشود نیز بخشی از انسانیت خویش را در غبار میدان جا میگذارد. جنگ یادآور حقیقتی تلخ است: هرگاه گفتوگو خاموش شود، انسانیت نیز خاموش میگردد.
در جهانی که میتواند با عشق، هنر، دانش و همدلی به باغی آباد بدل شود، جنگ لکهایست تیره بر چهره اجتماع. شاید والاترین آرزو آن باشد که روزی فرا رسد که آدمیان به جای افراشتن مرزهای تازه، پلهایی نو بنا کنند؛ پلهایی که نه از میان میدانهای نبرد، بلکه از میان دلهای یکدیگر بگذرند.
به عبارت دیگر در ژرفای هر جنگی، آنگاه که غبار نبرد فرو مینشیند و سکوتی سنگین بر خاک خسته میگسترد، آهی پنهان در هوا میماند؛ آهی که نه از خشم گلولههاست و نه از هیاهوی ویرانی، بلکه از دلهای مجروح انسانهایی برمیخیزد که چیزی را از کف دادهاند که هیچ قدرتی توان بازگرداندنش را ندارد.
فرجام جنگ هرگز در دو واژهٔ «پیروزی» و «شکست» خلاصه نمیشود؛ حقیقت آن در خانههاییست که چراغشان خاموش مانده، در دستهاییست که دیگر در هم گره نمیخورند و در رؤیاهاییست که نیمهجان در غبار تاریخ رها شدهاند. حتی آنان که نامشان در شمار فاتحان میآید، در خلوت شبانگاه میدانند که پارهای از آرامش خویش را در میدان گذاشتهاند.
جنگ پایان میپذیرد، اما سایهاش در نگاه آدمیان جاودانه میماند؛ در لرزش صدای مادری که هنوز چشم بهراه است، در گامهای کودکی که معنای هراس را پیش از معنای بازی آموخته و در دلهایی که ناگزیر شدهاند با غیبتها و خاموشیها کنار بیایند.
شاید تنها یادگار راستین جنگ همین باشد: یادآوری تلخ این حقیقت که صلح، گوهریست بس گرانمایه؛ گوهری که انسان، اغلب دیرهنگام ارزش آن را درمییابد.
دکتر علی محمدی | اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه شما