در قاموس قدرتهای نظامی، «مذاکره» گاه نه عرصهی تفاهم، بلکه نقابی است بر چهرهی فریب؛ سکوتی استراتژیک پیش از غرش طوفان. تاریخ بارها این نمایش دوگانه را دیده است: از صلح موقت بریست-لیتوفسک در آستانهی طغیان بلشویکی، تا لبخند ژنرالهای روم پیش از یورش به کارتاژ.
آنان که بر نیروی شمشیر و آهن تکیه دارند، واژه را نه برای ساختن دیوار صلح، بلکه برای سنگر گرفتن در سایهی زمان به کار میگیرند؛ گفتوگو را چون دامی ظریف میگسترند تا خصم را به خواب امنیت فرو برند و آنگاه در لحظهای که غفلت به باور بدل میشود، تیغ را از نیام می کشند.در چنین منطق سرد و بیپروا، حملهی ناگهانی نه انحراف از سیاست، بلکه صورت نهایی خرد نظامی است؛ سیاستی که در آن، میانهی لبخند دیپلماسی و ضربهی برقآسا، فاصلهای نیست جز تپش یک لحظه.اینجاست که «فریب در مذاکره» به بخشی از فلسفهی قدرت بدل میشود؛ زیرا برای دولتهای شمشیرمحور، حقیقت نه مفهومی اخلاقی، بلکه ابزاری تاکتیکی است.
در قاموس آنان، راستگویی فقط تا آنجا رواست که به پیروزی مدد رساند و دروغ، چونان سپری است مشروع در میدان نبرد.
از ماکیاولی تا کلاوزِویتس، اندیشهی سیاسی با این تناقض زیسته است. آیا میتوان سیاستی ساخت که در آن گفتوگو راستین باشد، بیآنکه پشت آن شمشیر در کمین باشد؟ تاریخ هنوز پاسخی نداده است. زیرا هر قدرت نظامی، در ژرفای وجود خویش، از صلح بیم دارد؛ صلحی که شاید مرگ هیبت او باشد. پس مذاکره را چونان «نفس میان دو نبرد» میبیند، آرامشی که تنها معنا دارد اگر پس از آن غرش توپخانه بیاید.
به بیان دیگر در تاریخ قدرتها، گفتوگو همواره آن نیست که مینمایند. گاه مذاکره نه زبان تفاهم، بلکه صورت ظریف اراده است؛ ارادهای که هنوز به شمشیر سخن میگوید، اما ترجیح میدهد پیش از فرود آمدن، خود را در جامهی واژه پنهان سازد. قدرتی که بر زور استوار است، سکوت را همچون فضیلت میآموزد و سخن را نه برای آشکار ساختن نیت، بلکه برای پوشاندن آن به کار میگیرد.
از این منظر، تاریخ نه میدان اخلاق، بلکه صحنهی آزمون عقل ابزاری است. آتن، پیش از آنکه بر ملو بتازد، سخن از منطق ضرورت گفت و روم، پیش از آنکه کارتاژ را به خاکستر نشاند، از صلح و نظم سخن راند.
در این جهان، واژهها نه حامل حقیقت، بلکه ابزار تعلیقاند؛ تعلیق تصمیم، تعلیق هشیاری، و تعلیق مقاومت.
قدرت، آنگاه که به گفتوگو تن میدهد، غالباً نه از سر میل به صلح، بلکه از بیم ناتمام بودن لحظهی ضربه است. مذاکره برای او فاصلهای است میان دو ضرورت: ضرورت فریب و ضرورت غلبه. در این فاصله، خصم به کلام دل میبندد و گمان میبرد که عقل جای زور را گرفته است؛ حال آنکه عقل، خود به خدمت زور درآمده و تنها شکل آن را تغییر داده است.
حملهی ناگهانی، در چنین فلسفهای، انحراف از سیاست نیست؛ بلکه آشکار شدن چهرهی عریان آن است. سیاست، آنگونه که ماکیاولی در سکوت سرد اندیشهاش میدانست، لحظهای است که نقاب فرو میافتد و حقیقت قدرت، بیواسطه و بیپیرایه، خود را نشان میدهد.
بدینسان، در منطق قدرتها، حقیقت ارزشی ذاتی ندارد؛ بلکه تابع زمان است. راستگویی تا آنجا مجاز است که تأخیر نیافریند، و دروغ تا آنجا رواست که پیروزی را نزدیکتر کند. شاید تراژدی سیاست همین باشد: آنکه صلح را صادقانه میطلبد، ناگزیر به زبان کسی سخن میگوید که صلح را تنها وقفهای میان دو جنگ میبیند. از همین روست که در جهان قدرت، گفتوگو همیشه در سایه شمشیر معنا مییابد و شمشیر، همواره آخرین واژهای است که بر میز مذاکره گفته میشود.
دکتر علی محمدی | بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه شما