در هیاهوی بیامان عالم، تعقل همچون فضیلتی نجیب و خاموش گام برمیدارد؛ بیادعا، بیخروش، و بینیاز از دیدهشدن. نه بر منبر یقین میایستد و نه در بازار شعار فریاد میکشد. آرام مینشیند، فاصله میگیرد و پیش از آنکه حکم بر زبان آورد، جهان را در آیینههای گوناگون مینگرد. تعقل، شتاب ایمان بیتفکر را میشکند و به آدمی میآموزد که حقیقت، غالباً در مکثی کوتاه رخ مینماید؛ در لحظهای که انسان میتواند نه بگوید، میتواند بپرسد و میتواند خویشتن را موضوع اندیشه سازد.در واقع در میانهی غوغای جهان، تعقل فضیلتی است خاموش؛ نه فریاد میزند و نه خود را به نمایش میگذارد. آرام مینشیند، فاصله میگیرد و پیش از هر داوری، جهان را از چند زاویه مینگرد. تعقل، شتابِ یقین را میشکند و به انسان میآموزد که حقیقت، اغلب در مکثی کوتاه پنهان است؛ در لحظهای که میتوان نه گفت، میتوان پرسید و میتوان از خود آغاز کرد.
در مقابل این سکوت سنجیده، خودگرایی قد علم میکند؛ چونان آینهای محدود که جز یک چهره را بازنمیتاباند. جهان را نه آنسان که هست، بلکه آنگونه که در مدار سود «من» میچرخد، معنا میکند. خودگرا نمیاندیشد تا بفهمد، بلکه میاندیشد تا توجیه کند؛ نه برای کشف حقیقت، بلکه برای تحکیم تصویر خویش. او عقل را به اسارت میل درمیآورد و از استدلال، نقابی میسازد برای خواستههایی که پیشاپیش حکم خود را صادر کردهاند.
اما تعقل، راهی دیگر میپوید. از خویشتن آغاز میکند، بیآنکه در خویشتن زندانی شود. میداند که «من»، اگر به محک پرسش سپرده نشود، به استبدادی خرد بدل میگردد؛ استبدادی که نخست وجدان را به سکوت وامیدارد و آنگاه جهان را به تاریکی میکشاند. تعقل، مرز میان خویش و دیگری را پاس میدارد و به انسان یادآور میشود که فهم، اگر با همدلی همراه نباشد، ناتمام و نارساست.
خودگرایی جهان را تنگ میکند و تعقل افق آن را میگشاید. یکی همهچیز را در ترازوی نفع خویش میسنجد و دیگری خویشتن را در میزان معنا و مسئولیت. چهبسا اخلاق، درست در همین فاصله زاده شود: آنجا که انسان شهامت مییابد از مرکز خویش اندکی کنار رود، تا حقیقت مجال ظهور پیدا کند.
مالا تعقل نه خصم خویشتن است و نه انکار آن؛ بلکه رهایی «من» از زندان خویش است. لیکن خودگرایی اگر به مهار عقل درنیاید، همان زندانی است که آدمی سنگ به سنگ، دیوارهایش را با دستان خود برمیافرازد و آنگاه، آزادی را در پشت همان دیوارها گم میکند.
دکتر علی محمدی | اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه شما